تبليغاتX
یک فروند دانشجوی ایرانی

یک فروند دانشجوی ایرانی

طلوع ابدی یک ذهن دانشجو!

از آخرین پست من حدودا یک سال و هفت ماه میگذره و کاملا نوشتن از یادم رفته! تمام پست هایی که تو این وبلاگ داشتم و تمام دوستانی که باهاشون در ارتباط بودم یجورایی الان دیگه نیستن!

اما چیزی که من رو وادار به نوشتن کرده همچنان دانشجو بودنه! ما دوره ی کاردانی رو تموم کردیم و وارد کارشناسی شدیم و الان هم ترم آخر رو میگذرونیم تا اگر خدا بخواد بریم برای ارشد.

خدمت کسانی که هنوز ممکنه اینجا رو بین پیونداشون نگه داشته باشن بگم که من همچنان زنده ام و خواهم نوشت از دانشجویی و دانشجو بودن و دانشجو زندگی کردن.

 

+ نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1390ساعت 20:20  توسط حامی  | 

خونه دانشجویی-قسمت آخر

بالاخره دو سال مقطع کاردانی ما هم تموم شد و قصه های خونه دانشجویی به پایان رسید.وقتی برمیگردم و یه مروری میکنم میبینم که قسمت پرخاطره ای از زندگیم تو اون خونه و بین اون بچه ها گذشت.جایی که زمان توش معنی نداشت و در عوض خوش بودن بزرگترین هدفش بود.امیدوارم قسمت شما هم بشه،چون من برای کارشناسی هم حتما" خونه میگیرم.

روزهایی که گذشت با تمام خوبی ها بدیهاش برامون خاطراتی رو باقی گذاشت که تکرار نشدنی بود،خاطراتی که میدونیم هیچ وقت مثل اونا پیش نمیاد،دیگه اون جمع نه نفره کنار هم نیستن تا بخندن،باهم باشن و زندگی کنن،ای کاش میشد دوباره جمع بشیم.

دوباره باهم بریم سمت دانشگاه و تو راه صد جور ادا دربیاریم

 

خونه ی ما محل برگزاری المپیک حکم بود!

 

 

 آقا جان وقتی میشه بجای سفره از روزنامه ی جام جم همون روز استفاده کرد چرا سفره رو حیف کنیم؟

 

 دوستی که تو عکس زیر سمت چپ منه و اسمش هم آروین هست،از سنندج میومد و شاید دیگه نبینمش هیچ وقت،اما چیزای خوبی ازش یاد گرفتم و لحظه های پر از خنده ای با هم گذروندیم.

 

باز هم میگم،

نقطه بی سر خط،

خدا نگه دار خونه دانشجویی،خدا نگه دار روزهای تکرار نشدنی،خدا نگهدار خنده های بی دلیل،خدا نگهدار شبای مسخره بازی،خدا نگهدار روزای روشن. . .

 

پستهای مرتبط:

خونه دانشجویی-5

خونه دانشجویی-4

خونه دانشجویی-3

خونه دانشجویی-2

خونه دانشجویی-1

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم تیر 1389ساعت 16:6  توسط حامی  | 

تجربه های مفید از فوران جوانی

متاسفانه چند سال از حساس ترین و بهترین و سرنوشت سازترین عمرم رو صرف انجام بعضی کارها کرده ام که همگی بیهوده بوده اند،مثل چت کردن تا سپیده ی صبح و نخوابیدن و در عوض چرت زدن سر کلاس و از اونور نرسیدن به درسهای کنکور و نتیجتا" قبول شدن در یک دانشگاه درپیت.همه ی اینها باعث شد خیلی درسها از زندگی و زمان فوران جوانی بگیرم.یکیش اینکه این تریپ لاو ها و عشق و...همگی از دم کشکی بیش نیستند و سرانجامشون جز رنج روحی و روانی چیزی نیست.یا اینکه وقتی در مطب دکتر،صف نان،درون مترو،اتوبوس ... با یک دختر چشم تو چشم میشی نتیجه اش اینه که آخر سر تو میری خونتون و اونم میره خونشون و قضیه تموم میشه.

فهمیدم که زندگی ما آدما خلاصه نشده تو جسم و روح یکی دیگه که محتاجش باشیم،بدون اون هم میشه نفس کشید،زندگی کرد،رفت کافی شاپ،خندید،پارک رفت،تفریح کرد و شاد بود،دنیای ما خلاصه نشده تو یک آدم،خداوند خیلی بزرگتر از اینها رو به ما داده.نباید خودمون رو گول بزینم و توجیح کنیم که بدون اون میمیریم با بدبختیم.

نتیجه ی اخلاقی: عشق قبل از ازدواج اشتباه محض می باشد و شاید 10 درصد از اونها به مرحله ی ازدواج برسند و از این 10 درصد 9 درصد اونها در همان 2 سال اول به طلاق منجر میگردند.پس ای جوانان خام،دست از این کارها بردارید و سعی کنید بعد از ازدواج عاشق بشید،عاشق کسی که حاضر شده با شما یک عمر زیر یک سقف زندگی کند.

نتیجه ی غیر اخلاقی: عاشورا روزی برای عزاداریست،نه زمانی برای شروع یک رابطه ی خام!

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم تیر 1389ساعت 12:57  توسط حامی  | 

تعطیل شد تا اوایل تیر

دوباره وقت امتحانات شد و دانشجوهای ایرانی درگیر امتحانات شدند.22 خرداد اتفاقات شروع میشه،امتحانات رو میگم! شما هم حتماً خوب خوب عمل کنید چون سخته انجام دادن بعضی کارا! درس خوندن رو میگم!امیدوارم موفق و پیروز باشید هم سطحان من!بنده در خونه دانشجویی برای شما دعا میکنم.

راستی موقع برگشت از امتحانات در 22 خرداد مواظب باشید که گم نشید،مگرنه خدا هم باید فکر کنه که مسئول پیدا شدنتون باشه یا نه!

تا اوایل تیر،

خدانگهـدار.

 

پس نوشت:یک موزیک قشنگ هم هست که حتماً دانلود کنید.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم خرداد 1389ساعت 11:32  توسط حامی  | 

Katie Melua-Moments of Madness

 

از دست میره ها گوش ندید!

Katie Melua-Moments of Madness

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 14:4  توسط حامی  | 

نامه ای اختصاصی برای آزادی

سلام،

همین اول سخن بدون مقدمه چینی میخواهم بروم سراغ سخنان اصلی،راستش را بخواهی بودنت یک درد است و نبودنت دردی دیگر!
بودنت برای کسانی که احساس مسئول بودن،قیم بودن و تصمیم گیری برای ما مکینند درد بزرگیست.آنها فکر میکنند باید تمام تو را از ما بگیرند تا بتوانند نفس بکشند،زیرا فکر میکنند که تو برای ما نفس هستی و برای آنها مثل بمب هیدروژنی میمانی،اکسیژنشان را میخوری.

برای همین است که دست به اسلحه میشوند،ماشین هایشان را استارت می زنند تا با تمام نیرو ما را سرنگون کنند.آنگاه که ما خوابیم آنها بیدارند و در حال خفه کردن طرفداران تو هستند.گاهی اوقات هم اصلاً نمیدانند دارند چکار میکنند و چه کسی را بجای کسی می گیرند...یکهو شیرازی را هم میگیرند!

بگذریم،حالا نبودنت هم دردسر شده،قلم ها از نبودنت در رنج اند و حرفها در میان لبها اسیر می مانند،نمی توان گفت و خواند و شنید و نوشت.از هر چیزی بدوریم،نمیتوانیم مثل آنها که لباس مجلسی به تن دارند یکهو بصورت خودجوش شروع به شعاردهی در خیابان کنیم.تازگیها هم که باید قابلیت این را داشته باشیم که بتوانیم ثابت کنیم مادرمان یا خواهرمان نسبت خونی با ما دارند،مگرنه باید همین خط ایرانسل و لباسهای تنمان را بفروشیم و جریمه ی بیرون رفتن را بدهیم.ترجیح میدهم در خانه بمانم و بخاطر اینکه مجبور نباشم شناسنامه ی خانوادگیم را بیرون ببرم اصلاً به مادرم حرف بیرون رفتن را نمی زنم.حالا مادرم نشد یک دختر دیگر،دختری که به سن قانونی رسیده و با رضایت و اختیار خود با من بیرون می آید.

حالا مسئله ی دیگر دانشجو بودن است،البته اینکه نام فامیلی ات دانشجو باشد یا خوت دانشجو باشی فرق میکند! اگر نامت باشد که مشکلی ندارد،اما اگر خودت دانشحو باشی باید مواظب رفتارت در محیط دانشگاه باشی،مبادا تجمع کنی،مبادا ابراز عقیده کنی،مبادا شعار بدهی،وگرنه دانشجوهای سهمیه ای به حسابت می رسند.

راستی اسلام هم به نوعی زوری شده! روسری روی سر باید باشد و البته این زوری بودن جوری شده که نباشد بهتر است! باید حتما شیعه باشی تا شغل داشته باشی،اگر سنی باشی به هزار و یک جرم دستگیر میشوی و هر سایتی داشته باشی fiلتر میشود.

خب دیگر،نوشتن این متن پایان ندارد،خواننده ها را هم خسته کرده،و بیشتر از این باعث قطع ارتباطات میگردد.

هرجا که هستی خوش باشی.

دوستدار همیشگی تو،

یک فروند جوان ایرانی که اتفاقاً دانشجو است.

 

 

یک فروند دانشجوی ایرانی اضافه کرد: روز مادر و همسر مبارک.در مورد فلسفه ی این روز و اقداماتی که انجام می دهیم حرفی ندارم.همه را دافی نگار به زیبایی گفته.

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم خرداد 1389ساعت 18:5  توسط حامی  | 

.... .

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم خرداد 1389ساعت 0:6  توسط حامی 

چه میشه کرد؟

این مطلب رو در وبلاگ استاد درس پژوهش در عملیاتمون خواندم.بد نیست به عنوان کسی که تیتر وبلاگم دانشجوی ایرانی است آنرا در وبلاگ خودم هم قرار دهم:

مقایسه یک دانشجوی دکتری سال چهارم داخل کشور و یک دانشجوی سال سوم دکتری خارج از کشور.  تمام اطلاعات مروبط به دنیای واقعی هستند و از روی موارد واقعی و به روز تهیه شده اند. تاکید می کنم که تمام آیتم ها از موارد حقیقی برگرفته شده اند. 

زندگی دانشجوی دکتری سال سوم خارج از کشور:

ساعت 7:00 بیدار شدن از خواب.

ساعت 7:30 در حال رفتن به اتاق شخصی خود در دانشکده اش (از همان روز اول به او در دانشکده یک اتاق اختصاص داده اند که آرام است و دسترسی به اینترنت رایگان دارد(.

ساعت 8:00 شروع به تحقیق و انجام تز (روزانه 5 ساعت تحقیق مفید و بدون اینترآپت برای مدت یک سال یک تز عالی را در پی خواهد داشت(.

ساعت 11:00 دیدار روزانه با استاد راهنما و مشاور (حسب مورد(.

((ایشان لازم نیست که برای دیدار استادشان با منت  از او وقت بگیرد و دیدار با استاد کاری نرمال و روتین است(.

ساعت 13:00 پایان کارها و ارسال ایمیل کارهای روزانه و نتایج تحقیقات تا کنون برای استاد راهنما ساعت 13 الی 14 نهار و استراحت ساعت 14:30 بازگشت به خانه و گرفتن یک دوش.

ساعت 14:30 تا 19:30 دیدار و گشت زدن با دوستان.

19:30 الی 20 بازگشت به خانه و خداحافظی از دوستان

20:00 الی 21:00 تلویزیون و سریال محبوب اش که یک عاشقانه آرام است20:

آماده  شدن برای خواب و استراحت در خوابگاه با منزلی که با پول اسکالرشیپ فراهم شده است.21

زندگی یک دانشجوی دکتری داخل ایران:

ساعت 7:00 بیدار شدن از خواب


ساعت 7:30 تا 8:30 در ترافیک رسالت- حکمت- چمران


ساعت 8:30 منتظر ماندن برای تشکیل جلسه گروه برای تصویب پروپوزال دکتری، که بعد از ششمین بار پیاپی کنسل شد.


ساعت 9:30 مراجعه به سایت برای جستجو در بانک مقالات که بعد از نیم ساعت جستجو و به روز نبودن بانک مقالات و وصل نشدن درست زمانی که به مقالات مورد نظر دسترسی پیدا می کند ساعت 10 می شود کارگاه اموزش در سایت برگزار می شود و باید بلند شود و برود بیرون. قبل از رفتن می خواهد فایل های دانلود شده را روی فلشش بریزد که می بیند کامپیوتر مورد نظر پورت فلش اش خراب است. (توضیح اینکه دانشکده مورد نظر با اینکه ایشان دانشجوی سال آخر دکتری است هنوز به ایشان نه یک اتاق داده است و نه حتی یک کمد.)


ساعت 10:30 مراجعه به بخش معاونت دانشجویی و پژوهشی برای پرسیدن در مورد خبری که در روزنامه ها زده اند: اعطای پژوهانه به دانشجویان دکتری! جواب این است: لبخند استهزاء بر لبان مسوولین. ساعت 11:15 بازگشت به سمت دفتر کار استاد راهنما که با ایشان قرار گذاشته است. سه نفر در دفتر کار استاد محترم هستند که دانشجویان لیسانس و فوق لیسانس هستند (وقتی که دانشکده ها گله ای و بدون توجه به ظرفیت دانشجو می گیرند و استاد جوان هم نمی گیرند، سرانه دانشجو به استاد می شود 100 نفر و معلوم است که در این وسط سر دانشجوی دکتری بی کلاه می ماند..

ساعت 12: رفتن به سلف سرویس دانشگاه، خوردن کبابی که بیرونش سوخته است و درونش خام.


ساعت 12:30 رفتن به مسجد دانشگاه، این قسمت شیرین ترین و آرامش بخش ترین قسمت زندگی یک دانشجوی دکتری است. بعد از نماز، دق دلش با لعنت بر برخی از اساتید زورگوی بی سواد پرمدعا نزد خداوند خالی می کند و بعد هم از خداوند صبر می خواهد و تعجیل در فارغ التحصیلی.

ساعت 13:00 بازگشت به محل کار (دست از پا درازتر) برای در آوردن یک لقمه نان حلال برای خودش و زندگی آینده اش. چون نه دانشگاه پولی می دهد و نه حمایت خانواده تکاپوی هزینه ها را می کند و نه پول حل تمرینی و دستیار پژوهشی بودن مشکلی را حل می کند.

ساعت13:00 تا13:45 ترافیک دانشگاه تا محل کار


ساعت 13:45 تا 14:15 دل درد ناشی از کباب کوبیده  امروز


ساعت 14:15 تا 16:00 کار روی یک پروژه با ساعتی 5 هزار تومان، کار روی پروژه ای که می داند در این مملکت انجام نمی شود و می داند که دردی از مملکت دوا نمی شود و فقط آن را انجام می دهد: برای یک مشت دلار.

ساعت   16:00 تلفن زنگ می زند و به او می گویند که فلان استاد فلان درس را ارایه کرده است اما نمی تواند ارایه کند لذا باید بیایی به جای ایشان درس بدهی. اما نه در سوابق دانشگاه نوشته می شود و نه وضعیت درآمدی اش معلوم است و نمره پایان ترم هم دست او نیست. خُب قبول می کند حداقل برای کسب تجربه و رزومه اش بد نیست. قبول می کند که به جای کس دیگری درس بدهد نه حقوق بگیرد و نه به نامش ثبت شود.

ساعت 16:15 بازگشت به کار تا 17:30

ساعت 17:30 بازگشت به خانه ترافیک کردستان، حکیم، رسالت.


ساعت 18:45 رسیدن به خانه


ساعت 19:00 شنیدن اخبار وقایع 

ساعت 19:30: ورق زدن چند صفحه کتاب، چت کردن، ایمیل زدن به تمام رفقایی که اکنون خارج کشور هستند و زنده شدن حسرت اینکه چرا برای ادامه تحصیل به خارج از کشور نرفت.

ساعت 20:30 خوردن شام

ساعت 21: نگاه کردن ناامیدانه به سریال تلویزیونی


ساعت 22: آماده شدن برای خواب

حالا مقایسه کنید:

 دانشجوی خارج نشین هم درس اش را می خواند هم دغدغه اساسی ندارد و هم در آرامش در یک مسیر روتین پروپوزالش تصویب می شود و سه ساله دکترایش را می گیرد (اطلاعات واقعی است) و حتما هم لازم نیست که مقاله آی اس آی داشته باشد.
دانشجوی ایران نشین! بعد از گذراندن دوره آموزشی با عده ای استاد بی سواد پرمدعا، یکسال (در برخی موارد پیش از  یکسال) باید در پیچ و خم های احمقانه تصویب پروپوزال رساله دکتری بماند و دوره دکترایش شش ساله شود. هم سه سال را از دست می دهد و هم سی سال پیر و فرسوده و خشمگین می شود.

منبع: استاد طهوری

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1389ساعت 20:50  توسط حامی  | 

اینجا چه خبر است. . .؟

دنیا  معدنیست که آز آن غم و ناراحتی و گاهی هم شادی برداشت میکنم. . .

و اما اینجا مکانی رایگان برای انباشت این غم و ناراحتی ها و تخلیه های شخصی!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1389ساعت 23:43  توسط حامی  | 

فرق آدم های بزرگ و آدمهای گنده چیست؟!

در دنیای شخصی من آدمها از نگاه شخصیتی به دو دسته تقسیم میشوند.آدمهایی که بهشون میگیم بزرگ و آدمهایی که بهشون میگیم گنده.مثلا میگیم طرف مرد بزرگیه،خیلی با کمالات و با شعور هستش.از طرفی هم میگیم حاجیمون خیلی گندست! حرفش برو داره همه جا.

بین این دو نفر فرق زیادی هست.آدم بزرگ کسیه که وجودش برای همه محترم هستش و ممکنه پولدار هم باشه اما جوریه که هیچ وقت پولش رو به رخ کسی نمیکشه یا شهرت باز و فخر فروش و خودشیفته نیست چون حتماً سواد علمی و یا شخصیتی بالایی داره.

در مقابل کسی که گندس حتماً پولداره،دوست داره همه رو برای خودش بخره و بنده ی خودش کنه و پولش رو به رخ بکشه و از سفرها و کارهایی که آدمای پولدار انجام میدن تعریف کنه.این جور آدمها معمولا از نظر سخصیتی دارای سواد بسیار کمی هستند و معمولاً سواد علمی زیادی هم ندارند.

مواظب باشید اگر روزی پولدار بودید خودشیفته نشید و از کارهایی که انجام میدید با جاهایی که میرید و آدمای دورو برتون برای دیگران جوری تعریف نکنید که به شنونده القاء کنید که شما حتماً از همه بهتر و باشعورتر و خوشگل تر و خوشتیپ تر و فهمیده تر هستید.ممکنه در نگاه دیگران و عمق وجودشون اصلاً این خصوصیات رو نداشته باشید و فقط در ظاهر بهتون لبخند بزنن.پولدار بودن واقعاً جنبه میخواد.

حالا به این سوال اساسی میرسیم که "گنده باشیم یا بزرگ؟ مساله این است. . .!"

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم اردیبهشت 1389ساعت 13:45  توسط حامی  |